روز هجران و شب فرقت يار آخر شدآن همه ناز و تنعم که خزان مي فرمودشکر ايزد که به اقبال کله گوشه گلصبح اميد که بد معتکف پرده غيبآن پريشاني شب هاي دراز و غم دلباورم نيست ز بدعهدي ايام هنوزساقيا لطف نمودي قدحت پرمي باد
زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شدعاقبت در قدم باد بهار آخر شدنخوت باد دي و شوکت خار آخر شدگو برون آي که کار شب تار آخر شدهمه در سايه گيسوي نگار آخر شدقصه غصه که در دولت يار آخر شدکه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد کسي حافظ راشکر کان محنت بي حد و شمار آخر شد
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 19:16 توسط : دختر آسمانی | دسته :