گلم بالاخره بعد از کلی انتظار تو متولد شدی. عزیزم خیلی سختی کشیدم. مجبور شدم یک مدت طولانی از بابا دور باشم تقریبا چهار ماه خانه نبودم البته پیش مامان جون بودیم . بابا هم بهش سخت گذشت اما عشق به تو راه گشا بود.
نفس مامان به دنیا آمدنتهمراه با کمی نگرانی و دلواپسی برای مامان جون و باباجون و... بود . چون من چند ساعت دیر به هوش آمدم. همه فکر کردند دارند من را از دست می دهند. باباجون بهم خون داد و من به هوش آمدم. وقتی چشمام را باز کردم دیدم همه هیجان دارند و میخندند. بنده خدا ها رنگ همه زرد بود. بعدها که به این فکر کردم که شاید بر نمی گشتم و تنهاتون میذاشتم. دلم خیلی گرفت . با خودم گفتم که از زندگیم از لحظه هام استفاده نکردم. بعد تولد تو عجیب زندگیم شیرین شد. اولین بار بابا عکست را بهم نشون داد. بعد که من را از اتاق ریکاوری برگردوند. گل دخترم دیدم. گریه میکردی مامان. گرسنه ات بود. دلم خیلی شکسته بود که چند ساعت گرسنه مونده بودی.
ولی مامان شدن هم سخت بود چون خواب درست حسابی نداشتی. و تند تندمریض بودی. اول زردی گرفتی بعد شورع کردی به دونه دونه زدن . چشمات هم عفونت داشت. بعد برفک دهان گرفتی .بعد گوشت عفونت کرد. خلاصه هر روز که میگذره درگیر یه گروه دارو بودم و متاسفانه هنوز هم ادامه داره. اما به امید خدا همه ی ای مراحل هم میگذره.
دوست دارم نیلوفر

