در این روزهای کرونایی با وجودی که توی شهر ام هستم اما دلم برایش تنگ شده .
تازه فهمیدم من مهمان نوروزی قلمداد میشم .
خدایا هزاران بار از تو پرسیدم چرا از وطن خویش غریب مانده شده ام .
خدایا تو تمام تمام دردها را میشنوی . میدانی چقدر عاشق ات هستم . شاید دلیل همه ی دردهایم عشق به تو است .
دوست داشتم مانند پدر و مادرم با سختی و عشق به ثروت بدست بیاورم . دوست داشتم با بدست آوردن هر نعمتت بلند فریادی از شادی بکشم و خنده کنان ستایش کنم تورا و سپاس گویم .
رنج و سختی را به من دادی امااحساس میکنم آرام آرام گشایش است .
حق داری نعمت سلامتی به خانواده ام عطا کردی که بزرگ نعمتی است .
نمیخواهم پریشان گویی کنم . اما عجیب این روازها دل انگیز نیست .
طراوت بهار را ندارد . در این زمین پهناور جایی برای ماندن و قرارم نیست . دیگر حتی خانه پدری با تمام عشقی که از آنها می آید خانه ام نیست .
دز اولین پست ۱۳۹۹ از تو می خواهم عشق و شادی و سلامتی را به خانواده مان عطا کنی و درهایی بخششت را بر روی این حقیر بگشایی و خانه ای به رنگ آرزوهایم به من ببخشی
آمین
نوشته شده در شنبه دوم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 2:9 توسط : دختر آسمانی | دسته :