درباره

آری آغاز عشق دوست داشتن است


سلام
یه مشت حرف دل برای همه آنهایی که دل دارن


آخرین نوشته ها

دسته بندی ها

جستجو

لینک های روزانه

برچسب ها

شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 11:47 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • من بالاخره بعد این همه مدت فهمیدم آسمان عاشقی کجاست

    آن همین جاست

    بین ما آدما روی روی زمین

    اوج عشق اینجاست

    وجود محبت ،عشق،صفا،صمیمیت ــــــــــــــــــــ>همون آسمون عاشقیه

    از فاصله ی ۱۰۰۰کیلومتری هم میشه عاشق بود.

    دوست داشتن حد ومرز نداره

    قلب عنصر حرکت دهنده ی هستی هستش

    چه قدر خوبه ما همه رو دوست داشته باشیم.به همه محبت کنیم وصفا وصمیمیت بین دستای ما تقسیم بشه

    خوشحالم که فهمیدم عشق یعنی چیفهمیدم آسمون عاشقی کجاست وبا دستای خودم لمسش کردم

    خداااااااااااااااااااااااااااا دوست دارم

    دیروز زیر سقف آسمون دراز کشیده بودم دیدم پراز هاله ی ابرهستش

     بعد صاف شد

    فهمیدم این سختی های زندگی برای صاف شدن هست

    به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
    و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد


    دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
    سند عشق به امضا شدنش می ارزد


    گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
    کوشش رود به دریا شدنش می ارزد


    کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز
    حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد


    با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
    به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد


    دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
    نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد


    سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
    صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد

    نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 11:29 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  •  گاهــي حجـم ِ دلــــتنـگي هايــم
    آن قــــــدر زيـاد ميشود
    که دنيــــا
    با تمام ِ وسعتش
    برايـَم تنگ ميشود ...
    ... دلتنــگـم ...
    دلتنـــــگ کسي کـــــه
    گردش روزگــــارش به من که رسيــــد از
    حرکـت ايستـاد ...
    دلتنگ کسي که دلتنگي هايم رانمی بیند ...
    دلتنگ ِ خود َم ...
    خودي که مدتهــــــــاست گم کـر د ه ام ...
    گذشت ديگر آن زمان که فقط يک بار از دنيا مي رفتيم !
    حالا يک بار از شهر مي رويم
    يک بـــار از ديار …
    يک بـــار از ياد …
    يک بـــار از دل …
    و يک بــــار از دســــت ...

     

    هنوزم میشه عاشق بود          تو باشی کار سختی نیست

    میون این هیاهو ها               هنوزم کار سختی نیست

    چقدر دوست دارم این روزها     خبر اید که میایی

    هنوزم این غروب تلخ            نمیزاره برام راهی

    میون دل زدن هایم              هنوزم هست تردیدی

    درست مثل همون روزها       که از عشقم تو ترسیدی

    یه چیزی مثل یک حرف       که با بغضم شده تنها

    یه حرفی که میخوام بگم        فقط به تو /به تو تنها

    برایت نذر میکنم شاید          بماند راه برگشتی

    دعایت میکنم شاید              یه روزی باز برگشتی

     

     

     

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰ ساعت 21:57 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • امروز از سر راه کار رفتم پیر اکبر

    رفتم بهش گفتم خدا که صدای ما رو میشنوه اما از بس گناهکاریم  تحویلمون نمیگیره

    گفتم به خدا بگو ...

    گفتم بهش بگو من صبر زینبی ندارم

    داشتم حرف میزدم چشام خیس بود یه آقا مثل درویشا لباس تنش وگیوه پاش آنجا رو زمین نماز میخوند اگه به عکس نگاه کنید مزار پیر پایین هستش. یه قسمت داره ۲تا شمع روشن کردم  برگشتم خونه

     

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰ ساعت 13:44 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • اینجا زمین است و ما دیگر انتخابی نداریم.باید ماند و زندکی کرد.چون دنیا بی وفاست وبدون ما وبعد از ماحیاتش را ادامه میدهد.این جمله ها تکراریست ولی جز‌یی از حقیقت است.و این تکرار حقیقت است که ما را به این باور میرساند که باید بهتر زیست تا در انتهای عمر حسرتی بر دل نماند. 

    نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 22:26 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • بیخودی خندیدیم
    که بگوییم دلی خوش داریم

    بیخودی حرف زدیم
    که بگوییم زبان هم داریم

    و قفس هامان را
    زود زود رنگ زدیم
    و نشستیم لب رود
    و به آب سنگ زدیم

    ما به هر دیواری
    آینه بخشیدیم
    که تصور بکنیم
    یک نفر با ماهست

    ما زمان را دیدیم
    خسته در ثانیه ها
    باز با خود گفتیم
    شب زیبایی هست!

    بیخودی پرسه زدیم
    صبحمان شب بشود
    بیخودی حرص زدیم
    سهممان کم نشود

    ما خدا را با خود
    سر دعوا بردیم
    و قسم ها خوردیم
    ما به هم بد کردیم
    ما به هم بد گفتیم

    بیخودی داد زدیم
    که بگوییم توانا هستیم
    بیخودی پرسیدیم
    حال همدیگر را
    که بگوییم محبت داریم
    بیخودی ترسیدیم
    از بیان غم خود
    و تصور کردیم
    که شهامت داریم

    ما حقیقت ها را
    زیر پا له کردیم
    و چقدر حظ بردیم
    که زرنگی کردیم

    روی هر حادثه ای
    حرفی از پول زدیم
    از شما می پرسم
    ما که را گول زدیم ؟!

    نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 15:14 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • تنها جایی که می تونم آروم شم همین جاست

    من نوشتن خالیم می کنه..............واقعیت اینه که خیلی اوقات حرفی رو که باید اینجا بنویسم یاداشت نمی کنم .

    همیشه عواملی هست که آدم رو وادار می کنه به خودش هم دروغ بگه

     

    سخته

    خدایا من همیشه به تو توکل کردم .امروز غروب خودت حرفام رو شنیدی که بهت گفتم مثل مولام حسین میگم راضیم به رضای تو

    آن تو عاشورا گفت بعد آن همه سختی

    من که هرگز خاک پای آن نمی شم اما سعی می کنم به زبون بیارم حرفایی رو که آقام به عمل نشون داد

    یا حسین

    نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ ساعت 22:35 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • یه کاغذ وقلم میخوام بنویسم 

    در رویاهای من

     پرتویی نور

    ازسوی شی نامرئی

                 هر لحظه

                            با من قدم میزند

    انگشتان کوچکم تحمل بزرگی او را ندارد

    پهنای او  حتی به وسعت دریای بی انتهای هستی

    نیست

    او در هیچ خلاصه می شود

    چرا که همه چیز است

    آری او خدای من است

    خداوندا ای بی انتها

    ای صمد و احد                 

                                                 دوسستت دارم

     

     

     

     

    نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ ساعت 0:17 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلام

    جمله ی نوشته شده روی این تصویر رودوست دارم

    عشق اینه که تنها چیزی که بخوای این باشه که فردی که دوسش داری شاد باشه حتی اگر تو بخشی از زندگیش نیستی

    توی فلسفه ای که من از عشق این جمله پر معنی هست .از آدمایی که میگن نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت وسرنوشت تعجب می کنم .چرا که عشق خوش منظر هست اگر بهش خوب نگاه کنی.

    جبران :

     عشق گل سرخ است ، دلش در سپیده دمان گشوده می شود ،

     دو شیزگان، با نگاه خود ، زیبایی اش را می نوشد و آن را به

     سینه می زنند .

     عشق ، آشیانه ی گرم خوشبختی است ،

     سرچشمه ی شادمانی و مهد آرامش و صفاست .

     عشق ، لبخندی است ملیح بر لبان زیبایی .

     وقتی کسی عاشق می شود ، همه ی رنج هایش را از

     یاد می برد . زندگی عاشق ، بستر رویاهای رنگین است .

     ای عشق ! تو چیستی که در دلم زبانه می کشی ،

     نیرویم را می بلعی و مرا اسیر خود می سازی ؟

     عشق ، رازی ست که در پس حجاب قرن ها

     مخفی ست و گاهی سیمای خود را در تجربه های

     ما نشان می دهد .

     

    نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:45 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []


  •  
    every night in my dreams I see you I feel you
    هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم
    that is how I know you go on
    و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری
    far across the distance and spaces between us
    دوری، فاصله و فضا بین ماست
    you have come to show you go on
    و تو این را نشان دادی و ثابت کردی
    Near , far , wherever you are
    نزدیک، دور، هر جایی که هستی
    I believe that the heart does go on
    و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد
    once more you open the door
    یک باره دیگر در را باز کن
    and you are here in my heart
    و دوباره در قلب من باش

    and my heart will go on and on
    و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد
    love can touch us one time
    ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم
    and last for a lifetime
    و این عشق می تواند برای همیشه باشد

    and never let go till we are gone
    و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
    loved was when I loved you
    عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم
    one true time I hold you
    دوران صداقت، و من تو را داشتم
    in my life we will always go on
    در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید
    near far wherever you are
    نزدیک، دور، هرجایی که هستی
    I believe that the heart does go on
    من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید
    once more you open the door
    یک باره دیگر در را باز کن
    and you are here in my heart
    و تو در قلب من هستی
    and my heart will go on and on
    و من از ته قلب خوشحال خواهم شد
    you are here there is nothing I fear
    تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم
    And I know that my heart will go on
    می دانم قلبم برای این خواهد تپید
    we will stay forever this way
    ما برای همیشه باهم خواهیم بود
    you are safe in my heart
    تو در قلب من در پناه خواهی بود
    Andmy heart will go on and on
    و قلب من برای تو خواهد تپید
     

    مقیاس اندازه گیری فاصله متر نیست ، اشتیاق است

    مشتاق که باشی حتی یک قدم نیز فاصله ای دور است . ..

    نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ ساعت 14:59 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • اولین امتحانی که افتادم

    دلم ناراحته خیلی خوندم اما به خاطر ۷۵صدم افتادم

    دارم از درون می سوزم

    میدونم زندگی برد وباخت داره اما خوب برام سنگینه سخته که قبول کنم منی که کمترین نمرم ۱۶بوده حالا با نمره ۱۱.۳۵امتحان روپاس نکردم

    می دونید به جرات می گم غلط کردم ارشد شرکت کردم .آخه سخته کار کنی ودرس بخونی

    نمی دونید شب امتحان چه قدر زجر کشیدم صفحه به صفحه رو خوندم وورق زدم ۶۰۰صفحه بود من تمام ترم هم میدونستم سخته میخوندم

    نمی دونم بگم بی خیال نمی تونم عادت به بی خیالی ندارم

    ....................................................................................

    ۱۸ساعت بعد این آپ

    با استادم صحبت کردم گفتم که من تمام تلاشم رو کردم تورو به خدا میان ترمم رو از ۶نمره شش بدین که پاس کنم

    ایشون هم نمره رو داد

    استاد ازت ممنونم که بهم ۷۵صدم دادی

     خدایا شکرت

    هزار مرتبه کردم فرار و دیدم باز

    تو از کرم به من آغوش خویش کردی باز

    به لطف و رحمت و عفو و کرامتت نازم

    که می‌کشی تو ز عبد فراری خود ناز . . .

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ ساعت 21:36 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  •  زندگی هم گاهی بارونی میشه مثل الان من

     

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 20:24 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلام

    به غصه هام فکر می کردم یهو این شعر تو ذهنم آمد

    دردهای من جامه نیستند
    تا ز تن در آورم
    چامه و چکامه نیستند
    تا به رشته ی سخن درآورم
    نعره نیستند
    تا ز نای جان بر آورم

    دردهای من نگفتنی
    دردهای من نهفتنی است

    دردهای من
    گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
    درد مردم زمانه است
    مردمی که چین پوستینشان
    مردمی که رنگ روی آستینشان
    مردمی که نامهایشان
    جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
    درد می کند

    من ولی تمام استخوان بودنم
    لحظه های ساده ی سرودنم
    درد می کند

    انحنای روح من
    شانه های خسته ی غرور من
    تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
    کتف گریه های بی بهانه ام
    بازوان حس شاعرانه ام
    زخم خورده است

    دردهای پوستی کجا؟
    درد دوستی کجا؟

    این سماجت عجیب
    پافشاری شگفت دردهاست
    دردهای آشنا
    دردهای بومی غریب
    دردهای خانگی
    دردهای کهنه ی لجوج

    اولین قلم
    حرف حرف درد را
    در دلم نوشته است
    دست سرنوشت
    خون درد را
    با گلم سرشته است
    پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
    درد
    رنگ و بوی غنچه ی دل است
    پس چگونه من
    رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

    دفتر مرا
    دست درد می زند ورق
    شعر تازه ی مرا
    درد گفته است
    درد هم شنفته است
    پس در این میانه من
    از چه حرف می زنم؟

    درد، حرف نیست
    درد، نام دیگر من است
    من چگونه خویش را صدا کنم؟
      ( قیصر امین پور)

    نوشته شده در جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:50 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • خدایا دستم به آسمانت نمیرسد 

    تو که دستت به زمین میرسد

    بلندم کن

    بیا با من مدارا کن که من مجـــنونم و مســـتم

              اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

                     بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم

                                   اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بســتم

     

    بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

               اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم

                        بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستـم   

                                  اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم

     

    مجنونــــم و مستم به پای تو نشستم     

               آخر ز بدیهات بیچــــــاره شکســتم

                         مجنونــم و دستم به دامان تو بستــــم     

                                        هــشیار شدم اخر از دام تو جستـــم

     

    برو راه وفـــا آمـــوز که من بار ســفر بستـــــم  

              اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم

                       برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم      

                                      اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم

    نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 14:9 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • هيچکس بامن نيست !...
    مانده ام تا به چه انديشه کنم...
    مانده ام درقفس تنهايی...
    در قفس ميخوانم...
    چه غريبانه شبيست...
    شب تنهايی من!...

    نوشته شده در دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ ساعت 22:21 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلام

    نمی دونم چی بنویسم انگار حرفام ته کشیدن

    دلم برا آن روزا که با خودم ودنیای خودم راحت بودم تنگ شده

    این روزا همه چی بارونی وابریه

    نه شایدم صافه

    شک دارم

    مرض وبیماری که مال همه هست...

    دلم میخواد شعر بگم اما شعرم نمی یاد

    اشتباه نکنید اوضاع روحیم خوبه شرایط زندگیم هم شکر

    به قولی همه چی روبه راهه

    خوشی به دلم زده

     اینم یه ساحل آرووووووووووووووووووووووووووووووووووم

    نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 21:53 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • خودت خواستی بری باشه

     
    ولی کاش نجابت عشقم درک کرده باشی


     کاش ...باشه این اخرش
     وقت وداع است 

                دلم میلرزه
                             
    دستام میلرزه
     ولی باشه

     بهت نه نمیگم
                                میرم
                 من که باید از این خاک برم

             میرم

      شایدم زودتر

    باشه عشقت تو قلبم خاک میکنم

    ولی بعدش دلمم تو همین جا

    همین لحظه

                 خاک میکنم

    میشم از سنگ

    هیچ کسی باور نمیکنم

    هیچ عشقی و

    نه باور دارم

    نه خواهم داشت

    من یه بچه بودم

    دلم پر از مهر بود

    پر از محبت

    کاش میشد از دنیا برم

    تا هیچ دلتنگی در کار نبود

    خدایا

    ببر منو

    خداحافظ برای همیشه

                          هر چی بشه دوست دارم

     

     

    نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ ساعت 17:32 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلام

    چند روزپیش تو مدرسه ما که یه شیفتش راهنمایی پسرانه ویه شیفت دخترانه هست مراسم تعذیه امام حسین(ع) رو شاگردای پسرمون اجرا کردند.

    آنها با سن کمشون بسیار زیبا نقش اما حسین (ع) وحضرت عباس(ع)را اجرا کردند .در چشماشون موجی از عشق بود انگار واقعا حر شده بودند انگار دلشون میخواست با لشکروعاملان یزید بجنگن .شور وشوقی تو دلشون بود.

    آنهایی هم که نقش سپاه عمر ابی سعد رو داشتن هم دوست داشتند قبحی عمل آن سپاهیان رو با تمام وجود به تصویر بکشند که همه بدونند که به امام حسیین(ع) چی شده!!!!!!!!!!!!!!!!!

    موج عشق در مدارس...

    نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 11:54 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلام

    این روزها تاریخ داره ورق میخوره.همه به عاشوراا نگاه می کنن ودر نگاه های خودشون به دنبال یافتن حقیقت عاشورا هستند.

    عاشورا را از دو منظر میشه نگاه کرد

    ۱)داستان امامی که به سمت کوفه رفت تا حاکم آنجا شود اما از بخت واقبال بد کوفیان عهد شکستند واو را به ربگار کین خود بستند .فرزندانش را ناجوانمردانه به زیر تیغ بردند واو به آنها التماس می کرد تا به خاندانش قطره ای آب برسدو...

    ۲)داستان امامی که برای اجرای فرمان خدا به سمت کوفه رفت .او در وجود خود سراپا عشق بود ایمان .

    در مقابل عهد شکنی کوفیا سر خم نکرد واستوار تر به راه خود ادامه داد چرا که در پستوی خانه دل او وخاندانش جز محبت خدا چیز دیگری نبود

    او تشنه بود اما تشنه عشق

    او خواستار آب بود اما آبی از معرفت کوفه

    او به کوفیان التماس می کرد اما نه برای قطره ای ناچیز از آب بلکه برای بازگشت بندگان خدا

    به هر حال عاشورا وکربلا حقیقتی بس شگرف است .می بایست به آن از منظر عشق نگریست وکربلا را در وسعت دید خود قرار داد

    من ایام سوگواری را به تمامی جهانیان تسلیت عرض می نمایم

    نوشته شده در جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 9:23 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلام

    امشب تما م حوصله ام را

    در یک کلام کوچک

    در تو

    خلاصه کردم:

    ای کاش                          تنها          یک بار

    تکرار می شدی

    تکرار

    نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 14:53 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • خواستم کلاهم رو به احترام خانم مک گافی بردارم

    اما کاش انقدر سفت رو سرم نگذاشته بودم

    چون از سرم در نیومد

    وبه جاش گردنم دراز شد

    این هم نتیجه مودب بودن!

    اثر سیلور استاین

    شاعر برا کودکان

    من خودم این شعرش رو بی نهایت دوس دارم

    او بطری مرا بنوش را سر کشید

    قدش یکدفعه بزرگ شد

    از بشقاب مرا بچش خورد

    قدش یک دفعه کوچک شد

    وبه این ترتیب او عوض شد

    اما دیگران

    اصلا هیچ چیزی را امتحان نکردند

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 19:34 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلاممممممم

    عید همه مبارک

    ای قوم به حج رفته،کجایید ،کجایید  

    معشوق همین جاست بیایید بیایید

     

    معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار 

    در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

     

    گر صورت بی صورت معشوق ببینید

    هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمائید

     

    ده بار از ان راه بدان خانه برفتید

    یکبار از این خانه بر این بام برآیید

     

    آن خانه لطفی است ،نشانهاش بگفتید 

    از خواجه آن خانه،نشانی بنمائید

     

    یک دسته گل کو؟اگر آن باغ بدیدید

    یک گوهر جان کو اگر از بهر خدائید

     

    با این همه ان رنج شما گنج شما باد

     افسوس که بر گنج شما،پرده شمائید

    نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:41 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلام

    گله های من!

     بخشش تو!

    خدا بنده کارش همینه نا شکری

    ناااااااااا سپاسی

    می دونی من بهت یقین دارم به اینکه کنارمی چون این اعتقادمه وقتی سختی میاد نگام به توئه گلم به توئه

    اگر دادی میزنم فریادی ازم میاد رو این حسابه که تو رو ...

    به هر حال ببخشید که من یعقوب نیستم صبرم کمه

    نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت 14:5 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلام

    دل نوشته ای که...

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 17:48 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  • [ادامه مطلب]   []

  • سلامممممم

    نمی دونم چه خبره تو درونم

    من بی حوصلم ،خسته ام،زود بی طاقت می شم

    احساس بدی به وبلاگم دارم انگار که خیلی بی جونه .نفسش مثل قبل گرم نیست

    دلم میخواد یه تغییر بدم اما نمی دونم  چه تغییری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    یه جای کار می لنگه اما کجاش نمی دونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    شاید چون نویسندش خسته شده این بی رنگی رو می بینه

    نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ ساعت 21:55 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلام

    دلم برا وبم تنگ شده ها

    چند روزه آپ نکردم .درگیریم زیاده .

    ارشد سخته همه میگن اگر نخونی افتادن قطعیه .منم که همیشه معدل الف بودم برام سنگینه که نمرم پایین بیاد

    دلم برا یکی از دوستان نتی نگین تنگ شده نیستش

    البته خوب همه زمستون مشغول اند وکم پیدا

    پست بعدیم مخوام درباره مکتب واسوخت باشه.مکتبی که از روزی که دربارش خوندم عاشقش شدم.

    وحشی بافقی اولین کسی بود که باشعر قشنگش این مکتب رو تو ادبیات آورد البته اگر حافظم درست بگه!

    یه خورده شک دارم حالا تو پست بعدیم با اطمینان می حرفم

     

    نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ ساعت 13:43 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلامممممممم

    امروز سر کار انقدر خسته شدم که باورتون نمی شه زمان از دستم رفت فکر کردم بعد ظهره

    بچه ها شیطونن وکلاس رو میریزن به هم

    یه کم مراقب نباشی ،یه گندی بالا میارن

    یه شاگرد دارم اسمش ساناز هست.پایه اول راهنمایی میخونه.کلافم کرده .

    خداااااااااا به خیر کنه امسال رو با این نابغه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

    باید ساخت چرا که ما هم یه روزی اینجوری معلمامون رو کلافه می کردیمممممممممم.

    نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 13:45 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلاممممممممممم

    نمی دونم چی شد

    گویا مدرکم مورد قبول شد

    فقط میخواستن من رو اذیت کنن

    به هر حال شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

    نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 0:7 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • سلاممممممم

    خسته شدم

    دارم همش به خودم میگم :

    نونت نبود آبت نبود ادامه تحصیلت به چی بود.

    می دونید کارمند بودن با درس خوندن مکافاته

    بزارید داستان رو از اول بگم

    همین که اسمم رو دیدم رفتم دانشگاه دنبال مدارک لیسانسم گفتن برو ادارت فرم بیار

    رفتم اداره گفتن تعهد محضری باید بدی

    مردم تا ضامن پیدا کردم

    بعد رفتم نامه گرفتم از اداره بردم دانشگاه (جایی که لیسانس خوندم)تا یه تاییدیه بدن

    رفتم دانشگاه(جایی که ارشدقبول شدم)میگن هیچ کدوم از اینا به درد نمی خوره.مدرک فوق دیپلم هم که نداری.

    سریع رفتم دانشگاه(فوق دیپلم)گفت مدرکت رو به صورت محرمانه میفرستیم برا دانشگات

    رفتم دوبارهدانشگاه (لیسانس)میگم گفتن مدرکت اعتبار نداره مسئول آموزش گفت: اشتباه می کنن

    خلاصه من گیجم هنگم میگم اگه دانشگاه رفتن بالا بردن سواد به اینه پس چه فایده داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

     

    نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 14:34 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []

  • قصد دارم هر وقت فرصتی بود از ساز های موسیقی شرح مختصری بگم

    شروع کار رو با ساز مورد علاقم سنتور آغاز می کنم



     


    سنتور يکي از سازهاي اصيل ايراني است که ساخت آن را به فيلسوف عـاليقـدر  و موسيقيدان بزرگ قرن چهارم، ابونصرفارابي نسبت داده اند . از طرفي ديگر، شواهد و علائم بجاي مانده از نقاشي ها و حکاکي هاي  موجود از دوره هاي  آشوري و  بابلي، تصوير هايي را نشان مي دهد که در آن افراد ، آلاتي  ذوزنقه  شکل  شبيه سنتور را که به وسيله طناب يا نخي که بدان متصل بوداز  گردن آويخته و با آن مي نواختند.
    اين ساز خوش صدا و قديمي در اکثر کشورهاي دنيا نيز استفاده مي شود . جاذبه صداي سنتور فوق العاده است و هـر شنونده ايي را تحت تأثير قرار مي دهد . سنتور بر خلاف شکل ساده داراي ساختمان پر رمز و راز و پيچيده ايي است . سادگي شکل سنتور باعث شده تا افراد زيادي به ساختن آن روي بياورند. در اين بين شخصي مي تواند موفق باشد و به صداي واقعي سنتور دست پيدا کند که به تاريخچه سنتور سازي توجه داشته باشد و از تجربه ها و ريشه هاي تاريخي آن استـفاده کند.

     

    اجزا و سازمان کلي سنتور در شکل فوق نشان داده شده است

     

    1- کلاف
    سوراخ موجود در پايين کلاف براي انتقال صدا به بيرون و تسهيل حمل و نقل ايجاد مي شود   

     2- گوشي سنتور
     3- سيم گير
     4- صفحه روي سنتور

     5- گل سنتور
      گلهاي روي صفحه سنتور علاوه بر زيبايي سنتور ، جهت انتقال صدا به داخل بدنه و ايجاد رزونانس تعـبيه شده اند
    6- شيطانک

      دو قطعه چوب که در سمت راست و چپ صفحه سنتور نصب مي شوند 
    7- مفتول سيمي روي شطانک

    مفتول فلزي به ضخامت 5/1 ميلي متر که بر روي شيطانک ها قرار مي گيرد و سيم ها در دو انتهاي صفحه با عـبوراز آنها به سيم گير ها و گوشي ها ختم مي  شوند
    8- خـرک

    9- مفتول سيمي روي خرک
    10- سيم هاي زرد
    11- سيم هاي سفيد
    12- سيم هاي سفيد پشت خرک 
    13- سيم هاي زرد پشت خرک 
    سيم هاي فوق قابل نواختن نمي باشند

     

    گذشته وامروز:

     ساز سنتور پیشتر با ۱۲ وتر سیم بم و ۱۲ وتر سیم زیر ساخته می‌شد و سنتور ۱۲ خرکی نامیده می‌شد. امروزه سنتور ۱۰ خرک و سنتور ۱۱ خرک نیز ساخته می‌شود. سنتور ۹ خرک رایج‌ترین گونه سنتور است که پر استفاده ترین نوع آن سنتور «سُل کوک» است و نت‌های ردیف بر اساس آن نوشته شده‌اند. در سنتور ۹ خرک، چنانچه بر اساس راست کوک تنظیم شود، به ترتیب سیم‌ها از پایین بر مبنای می-فا-سل کوک می‌شوند و برای اجرای گروهی و ارکستر باره است.

    نوازندگی سنتور:

    نوازندگی سنتور با دو چوب نازک که به آنها «مضراب» گفته می‌شود، انجام می‌شود. مضراب ها در گذشته بدون نمد بودند ولی اکنون بیش‌تر به مضراب ها نمد می‌چسبانند که باعث نرمتر شدن و کم زنگ تر شدن آوای سنتور می‌شود. در اکثر اوقات، نوازنده باید با هر یک از مضراب ها، نت متفاوتی را اجرا کند (به ویژه در برخی از چهارمضراب ها که بیش‌تر پایه قطعه با دست چپ و ملودی با دست راست اجرا می‌شود). به همین دلیل نوازندگی این ساز علاوه بر چابکی دست‌ها، به تمرکز ذهن نیز نیاز دارد که تنها با آزمون فراوان بدست می‌آید.

    سنتور سازی است که اگر نوازنده بر آن چیره شود، می‌تواند با آن کارهای زیبا و ماندگاری بیافریند. این ساز به خوبی توانایی تکنوازی و همنوازی را دارا می‌باشد.

    برابر نیمهٔ زندگانی آزمون سنتورنوازان، به کوک کردن آن می‌گذرد. چون کوبه‌های مداوم مضراب روی سیم‌ها و تاثیر گذاری نم و گرما روی چوب و سیم‌ها کوک را به هم می‌زند و ۷۲ سیم باید مرتب کوک یا هم خوان شود، از این رو سنتور، سازی شناخته می‌شود که همراه با زیبایی، بسیاری از پیامدهای پزشکی می‌تواند روی آوا و کوک آن تاثیر بگذارد و حتی نوازنده‌های کارکشته را برای یک کوک دلخواه ناکام می‌گذارد

    نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 11:54 توسط : دختر آسمانی | دسته :
  •    []