آسمان عاشقی کجاست؟
این وبلاگ برای من ثبت لحظات شیرین و تلخ است. لحظاتی که دلیل شناختم می شوند

چند لحظه پیش کسی که روزگاری جز دوستان نزدیکم بود طوری رفتار کرد که برایم غیر قابل قبول بود. البته در این نوع رفتار او را مقصر نمی دانم مقصر اصلی تغییراتی است که در طول زمان صورت می گیرد.

اگر وبلاگ من را بررسی کنید در لابلای آن تغییرات را می بینید بله من نیز عوض شده ام

دیگر کودکی های درون خاموش گشته است

همان طور که می بینید این من نیستم

 

پنجشنبه دوم مرداد 1393 1:5 |- دختر آسمانی -|

گاهی اوقات دوست دارم تو را فراموش کنم

اما تا ابدیت با منی

این همان قسمت تاریکی است که هرگز نمی خواهم به یادش بیارم

کودکی هایم با تو

با چهره ی مظلوم و ب پناهت ترسیم شد

و حال که نیستی باز

تو را می بینم

دوشنبه سی ام تیر 1393 15:7 |- دختر آسمانی -|

سلام

ماه رمضان ماهی است که آدم در حال عبادت خدا است و به یاد تمام دوستان و آشنایان می افتد

دوست دارم این پست متعلق به تمام کسایی  باشد که دار فانی را وداع گفته ند

پدربزرگ عزیزم که هیچ وقت او را نشناختم .او را دیدم اما او نبود.

پدر بزرگ مادریم که بی آن که ببینمش رفت

عموی عزیزم  که کسی بود که هرگز تا نفس دارم فراموشش نمی کنم

دایی پدرم که مهربان و دوست داشتنی بود

دختر دختر عموی مادرم که در جوانی رفت

زن پسر عموی پدرم که هنوز بر روی مزارش نرفتم ولی همیشه یادش می کنم

پسر عموی پدرم که خنده هایش هنوز در مقابل چشمانم است

زن عموی مادرم که آدم خاصی بود

پدر دوستم که ندیدم و نشناختم اما روحش شادباد

و...

خداوندا در این روزها که سفره ی مهربانی ات را به رو مردم گشوده ای لطف خود را از رفتگان دریغ نکن و چرا که انان مانند ما جز تو یار و یاوری ندارند و وتنها تو هستی و تو

 

 

دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 13:36 |- دختر آسمانی -|

لکش:
بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم


ویگن:
دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم

 

دلکش:
دل به تو دادم ، فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند

 

ویگن:
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پیمان ، که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن

 

دلکش:
کی آیی به برم ، ای شمع سحرم
در بزمم نفسی ، بنشین تاج سرم ، تا از جان گذرم

 

ویگن:
پا به سرم نه ، جان به تنم ده
چون به سر آمد ، عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم ، زآنکه من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی ، رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی

 

هر دو:
بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم
دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم ، فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

 

جمعه بیستم تیر 1393 14:57 |- دختر آسمانی -|

امروز یه روز خوب بود
چهارشنبه هجدهم تیر 1393 20:7 |- دختر آسمانی -|

 
 
داشتم به این فکر میکردم که چقدر روزها تند می گذرند
بعضیا به زندگی آدم می آیند و بعضی ها می روند
بعضی ها هم همیشه می مانند 
یاد گروهی شیرین و گروهی تلخ
آنچه مسلم است فاصله هیچ معنایی ندارد
اگر یادتان می آید من گفتم آسمان عاشقی اصلا دور نیست
شایداز نظر دیگران دور باشد اما زمان به من ثابت کرد که همین نزدیکی است
 
                 بارها دلم برای تو ، تویی که با خاطره ات در کنارم ماندی تنگ می شود
تویی که حس دوست داشتن را به من آموختی
شاید اکنون در کنارت نیستم
شاید در هزاره ها به دنبالت می گردم
اما مهم این است که تو
زنده ای
باقی و جاویدان
میدانم در لحظات تلخ و شیرین در کنارت نیستم
اما با دعایم می خوانمت
و درود خود را رهسپارت می کنم
نمیدونم چرا دلم برای دوستای گذشته ام تنگ شده. روزهای شیرین قبل. درسته الان هم دارم روزهای خوبی را تجربه می کنم و با آدمای جدیدی رو به رو میشم اما راستش خیلی وقته از داشتن یه دوست خوب و ماندگار محروم شدم.
درسته همسر آدم بهترین دوست آدم هست اما اون از اعضای خانواده ات محسوب میشه و خوب نیاز آدمی داشتن دوست جدا از خانواده است
راستش زمان دوستای خوبی را به بهانه های مختلف ازم گرفت
هر کسی به بهانه ای رفت
و من ماندم و من
اگر بخوام با خودم صادق باشم الان هیچ کس را ندارم که واقعا دوستم باشه و دلش برام تنگ بشه
البته شاید ایراد از منه ، شاید مقصر زمان و دوران اینا نباشه
شهلا هدی زهره فاطی ... خدا انقدر زیاد بودند که نمیشه شمرد اما ... هر کسی مشغول زندگی خودش
البته دوستای خوب اینترنتی هم بود که فاصله ها را از بین برده بودند اما وقتی حقیقت نماند دنیای مجازی که ...
فکر کنم دلم پره
خیلی پر
فکر نکنید این افکار یه شبه آمدند نه چند سالی هست
 
من تعامل ام با افراد زیاد هست اما دوست را کسی می دونم که سر و رازی  در مقابل اش وجود نداره.پاک پاکی
به هر حال دوستای خوبم بدونید هرگز خاطرتون از یادم نمی ره
هر روز دعاتون میکنم آرزوی خوشبختی
میدوننم زندگی براتون خالی از مشکلات نیست و من هم در کنارتون نیستم اما بدونید از دور یکی هست که هر روز خدا را التماس میکنه که عزیزاش رو خوشبخت کنه
شاید هیچ کدوم تون این پست را نخونید اما...
 
 
 
سه شنبه هفدهم تیر 1393 4:9 |- دختر آسمانی -|

سلام

امروز تولمدمه

افکارم این روزها دارند تغییر می کنند و من کاملا ساکت گوشه ای ایستادم و این وضعیت را تماشا می کنم.

خیلی سوال ها در ذهنم شکل گرفته و بدون پاسخ مانده اند.

راستش دوست دارم دنیای خودم را بسازم. دنیایی که دیگران برایم راه را تعیین کرده اند  را تعیین نکنم و فقط خودم دلیل حرکت باشم.

دیروز در بالکن ایستاده بودم و فقط به دلیل بودن ام فکر می کردم.دنیایی که نمی شناختم و واردش شدم. دنیایی که سرشار از جنگ و خونریزی و دوست داشتن و محبت است و دنیایی که پس از سال ها تلاش برای  واردش می شوم .حس عجیبی بود. یک تولد واقعی بود.

راستش شاید جواب سوال هایم را هرگز پیدا نکنم اما امروز می دانم که مسیر دیگری را برای خودشناسی ام انتخاب کرده ام. البته این مسیر در کنار مطالعه و تفکر زیبا می شود.

امروز باز هم این سوال مرا به حرکت وادار می کند .آسمان عاشقی کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادتون باشه که من عاشقانه همسرم را دوست دارم و در کنار اون آرامش دارم اما باز هم دنبال این آسمان ام چرا که در این باورم که این آسمان در ناکجا آبادی است که باید بیابم اش

 

دوشنبه دوم تیر 1393 11:15 |- دختر آسمانی -|

امروز حس خوبی دارم

تازگی وسر زندگی

من همه ی اینا را از بهزادم دارم

دلیل زندگی ام

کسی که خدا بهم بخشیدش تا شروع کنم یه آغاز برای یه راه جدید

هیچ چیزی تو زندگیم با ارزش تر از آن و خانواده ام نیست

من همه ی اطرافیانم را دوست دارم .معچزه ی من به من عشق ورزیدن را یاد داد .به من گفت میشه کسی را دوست داشت و باهاش صادق بود

میشه کسی رادوست داشت و بهش احترام گذاشت

من هر روز از این عشق چیزای جدید یاد می گیرم و این عشق منه که هر روز تازه تر میشه

دوست دارم عزیزم

پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 12:55 |- دختر آسمانی -|

 

I’m callin’ U
With all my goals, my very soul

دارم صدات می کنم، با تمام وجودم،با تمام مقصودم
Ain’t fallin’ through

نمیخوام نقش بر آب بشن
I’m in need of U

به تو نیاز دارم
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so

ایمان به اعتقاداتم به اشکهایم و مقاصدم، در حال غرق شدن هستند
I cannot always show it

که همیشه نمی توانم آنرا به تو نشان دهم
But don’t doubt my love

اما به عشقم شک نکن

I’m callin’ U
With all my time and all my fights

دارم صدات می کنم، باتمام نزاع ها و فرصتهایم
In search for the truth
Tryin’a reach U

برای جست و جوی حقیقت سعی می کنم به تو برسم

See the worth of my sweat

به ارزش عرق ریختنم نگاه کن
My house and my bed

به خانه ام، به رخت خوابم
Am lost in sleep

در خواب گم شده ام
I will not be false in who I am

و به کسی که هستم خیانت نخواهم کرد
As long as I breathe
تا زمانی که زنده ام


Oh, no, no
I don’t need nobody

آه، نه، به هیچ کس نیاز ندارم
& I don’t feel nobody

و هیچ کس را احساس نمی کنم
I don’t call nobody but U

هیچ کس رو صدا نمی کنم جز تو
My One & Only

تویی که تنها کس من هستی

I don’t need nobody

به هیچ کس نیاز ندارم
& I don’t feel nobody

و هیچ کس را احساس نمی کنم
I don’t call nobody but U

هیچ کس رو صدا نمی کنم جز تو
all I need in my life
تمام چیزی که در زندگی به آن نیاز دارم


I’m callin’ U
When all my joy
And all my love is feelin’ good

دارم صدات می کنم، وقتی سرشار از عشق و شادی هستم
Cuz it’s due to U

چون همه آنها بخاطر تو هستند

See the time of my life

به دوران زندگیم نگاه می کنم
My days and my nights

و به شبها و روزهایم
so it’s alright
Cuz at the end of the day

خب عیبی ندارد چون در انتهای روز
I still got enough for me and my

هنوز خودم را دارم

I’m callin’ U

دارم صدات می کنم،
When all my keys
And all my bizz
Runs all so smooth

وقتی تمام تخیلات و کلیدهایم به راحتی انجام می شوند
I’m thankin’ U

از تو تشکر می کن
See the halves in my life

به تنصیف زندگیم نگاه کن
My patience, my wife

به شکیباییم، به زندگیم
With all that I know

با وجود تمام چیزهایی که می دانم
Oh, take no more than I deserve

دیگر بیش از این نمی توانم تحمل کنم
Still need to learn more
ولی هنوز نیاز دارم که یاد بگیرم


Oh, no, no
I don’t need nobody

آه، نه، به هیچ کس نیاز ندارم
& I don’t feel nobody

و هیچ کس را احساس نمی کنم
I don’t call nobody but U

هیچ کس رو صدا نمی کنم جز تو
My One & Only

تویی که تنها کس من هستی

I don’t need nobody

به هیچ کس نیاز ندارم
& I don’t feel nobody

و هیچ کس را احساس نمی کنم
I don’t call nobody but U

هیچ کس رو صدا نمی کنم جز تو
all I need in my life
تمام چیزی که در زندگی به آن نیاز دارم

Our relationship, so complex

رابطه ما پیچیده شده
Found U while I was headed straight for hell in quest

وقتی تورا یافتم که مستقیم در حال رفتن به جهنم بودم
You have no one to compare to

تو با هیچ کس دیگری قابل مقایسه نیستی
‘Cause when I lie to myself it ain’t hidden from U

چون وقتی به خودم دروغ می گویم از تو پنهان نمی ماند
I guess I’m thankful
Word on the street is U changed me

فکر می کنم که باید شکر گذار تو باشم چو تو بودی که من را تغییر دادی
It shows in my behaviour

و این در رفتارم پیداست
Past present future

در گذشته و حال و آینده
Lay it all out

تمامش را از من بگیر
Found my call in your house

خواسته هایم را در خانه تو دیدم
And let the whole world know what this love is about

و بگذار تمام دنیا بفهمد که موضوع این عشق چیست

Yo te quiero, te extraño, te olvido
Aunque nunca me has faltado, siempre estas conmigo
Por las veces que he fallado y las heridas tan profundas
Mejor tarde que nunca para pedirte mil disculpas
Estoy gritando callado yo te llamo, te escucho, lo intento
De ti yo me alimento
Cuando el aire que respiro es violento y turbulento
Yo te olvido, te llamo, te siento

(به زبان ایتالیایی. . .)

[Translation:]
I love you, I miss you, I forget you

عاشقتم، دلم برات تنگ شده،فراموشت می کنم

Even though you never let me down and always are by my side

اگرچه هیچ وقت منو نا امید نکردی و همیشه کنارم بودی
For all the times I’ve failed and hurt you deeply

برای اون مواقعی که ناراحتت کردم و نا امیدت کردم
Better later than never to give you a 1000 apologies

بهتره بعدا 1000 بار از تو معذرت بخوام تا اینکه هیچ وقت این کار رو نکنم
I’m shouting silently, callin’ you, I’m listening to you, I’m tryin’

بی صدا فریاد می کشم، صدات می کنم، بهت گوش میدم،سعیم رو می کنم
You nourish me
When the air that I breathe is violent and turbulent

تو به من نیرو میدی وقتی هوایی که ازش تنفس میکنم سخت و آشفتست
I’m forgettin’ you, I’m callin’ you, I’m feelin’ you
فراموشت می کنم، صدات می کنم، احساست می کنم


Oh, no, no
I don’t need nobody

آه، نه، به هیچ کس نیاز ندارم
& I don’t feel nobody

و هیچ کس را احساس نمی کنم
I don’t call nobody but U

هیچ کس رو صدا نمی کنم جز تو
My One & Only

تویی که تنها کس من هستی

I don’t need nobody

آه، نه، به هیچ کس نیاز ندارم
& I don’t feel nobody

و هیچ کس را احساس نمی کنم
I don’t call nobody but U

هیچ کس رو صدا نمی کنم جز تو

Oh, no, no
I don’t need nobody

آه، نه، به هیچ کس نیاز ندارم
& I don’t feel nobody

و هیچ کس را احساس نمی کنم
I don’t call nobody but U

هیچ کس رو صدا نمی کنم جز تو
My One & Only

تویی که تنها کس من هستی

I don’t need nobody

به هیچ کس نیاز ندارم
& I don’t feel nobody

و هیچ کس را احساس نمی کنم
I don’t call nobody but U

هیچ کس رو صدا نمی کنم جز تو
all I need in my life
تمام چیزی که در زندگی به آن نیاز دارم

چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 15:50 |- دختر آسمانی -|

امروز به وبلاگ دوستان سر زدم اما عجیب دلم گرفت

خیلی ها صفحه خود را خاک خورده گذاشته بودند عجیب است چقدر بد هست بزرگ شدن

همه درگیر زندگی و مشکلات آن

یادش به خیر آن روزهااااااااا

همه بیخیال زندگی و سختی های آن بودیم.بعضی ها به دنبال پیدا کردن عشق زندگی و بعضی ها به دنبال حفظ کردن آن. کلا مهم ترین دغدغه مااااااااااااااااMontakhab Www.Parspic.Net 13 عکس های زیبای عاشقانه دخترانه

دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 10:53 |- دختر آسمانی -|

در مقاله ای امروز درباره ی سیر سالک در عرفان خواندم که سالک سه مقام را طی می کند

  • مقام فرق: سالک فرق میان خود و حق را درک می کند
  • مقام جمع: سالک در وجود پرودگار غرق می گردد و فرو می رود
  • مقام جمع الجمع یا صحو ثانی:  سالک از خود فانی و به حق باقی می شود.
    پس اینگونه به وحدت می رسد. اما آنچه در این مقاله (از فنا تا وحدت در اندیشه مولانا و ابن فارض) برای من جالب بود بیتی از خود مولانا است که بسیار پر معنی است و به سادگی کل این مطلب را در خود گنجانده است.


صورت ما اندرین بحر عذاب                              می دود چون کاسه ها بر روی آب

تا نشد پر بر سر دریا چو طشت                       چون که پر شد طشت در وی غرق گشت

دوشنبه پنجم خرداد 1393 20:19 |- دختر آسمانی -|

سلا م

امسال باز تابستان زودتر از موعد خود به سراغ مردم خوزسان آمد . خونه های ما با کولرهای گازی هم پر از گرمای طاقت فرساست. بعد مدتی به سراغ وبلاگ آمدن این رو هم دارد چون نمی دونم چی باید بگم از گرمای هوا و ...می حرفم.نه ببخشید حرف می زنم.

مدتی هست سعی می کنم با زبان گفتار سخن نگویم لیکن صحبت کردن با زبان گفتار بیشتر می چربد

برنامه ریزی کردن برای تابستان اندکی دشوار است .البته قصد داشتم دوره ی کامل کلاس کامپیوتر را بروم اما به دلایلی فعلا صرف نظر کردم.

دیروز حرف هایی از زبان مردم اهواز شنیدم که باعث ترس در تمام وجودم شد. شایعاتی است که گروهی از مردم بی خرد مزاحمت هایی در خیابان برای زنان و مردان اهوازی درست کرده اند. راستش اهواز بسیار بزرگ است . و خطر همیشه در کمین. اما ترجیح می دهم زمانی که می توانم در خانه باشم بدون ترس از خطر بگذرانم.

تصمیم اصلی ام این است که موضوعی برای تحقیق و پژوهش در آثار ادبی بیابم و در آن زمینه فعالیت کنم.

پیدا کردن موضوع خود کار سختی است اما غیر ممکن نیست.

 

دوشنبه پنجم خرداد 1393 10:50 |- دختر آسمانی -|

سلام

دوباره دلم میخواد باهات حرف بزنم .راستش متن درد ودل با عمو رو خوندم آتیش گرفتم چرا دوست داشتنت کم نمی شه

چرا عزیزی چرا تو خوابم تو رویام میای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند روز پیش خونتون رفتم بوی ات رو حس می کنم.همیشه اولین جایی که جلو چشمم میاد عکس روی دیوارت هست آه و حسرتی که از رفتنت می کشم. امروز با استادم حرف مرگ شد گفت چرا بعضیا زود فراموش میکنند و ...بهش گفتم استاد فراموش کردن نیست فقط یه جور با این موضوع کنار آمدند اسم تو رو آوردم که هیچ وقت از یادم نمی ری.هیچ وقت

گریه ام گرفته .

راستی آمدن نوه ی جدیدت به این دنیا رو تبریک میگم...

 

یکشنبه چهارم خرداد 1393 17:13 |- دختر آسمانی -|

بعد از یک سال تلاش مستمر بالاخره پایان نامه ام را دفاع کردم و با نمره ی بیست فارغ التحصیل شدم

 

روزی همه بشه

خنده شیطنت آمیز با خنده ملیح جمع می شه

یکشنبه چهارم خرداد 1393 16:53 |- دختر آسمانی -|


بسیاری اوقات هنگامی که در خیابان قدم زنان ام احساس می کنم که نظیر همان مردمانی هستم که برای دیدنش وارد ظلمت شدند و در تاریکی محض بسر می برند و خود را فریب می دهند که او را یافتند.

لیکن چون خوب می نگرم می فهمم او برایم قابل لمس نیست . با وجودی که برای یافتنش تمام هستی را می کاوم ؛ باز هم همان سوال غریب در ضمیرم شروع به فریاد میزند ؛: کجایی!!!!!!!!!!!!!!!!!

هزاران پاسخ را تکرار می کنم اما صدای ناآشنا موسیقی آوارگی ام را تکرار می کند

گاه خود را در بیابان ، گاه در جاده ی بی انتهای پرسش های بی پاسخ می جویم و با این  موج سرگردانی ناقوس ندانستن می نوازم



پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 14:28 |- دختر آسمانی -|



ℭoη†iηuê
شنبه نوزدهم بهمن 1392 1:6 |- دختر آسمانی -|


خوشحال ام کن خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آمین


چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 11:33 |- دختر آسمانی -|


مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند


فریدون مشیری
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
 ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
 سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
 می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
 مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
 من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند


فریدون مشیری

دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 14:25 |- دختر آسمانی -|


سلام

سالگرد ازدواجمون 20 مهر هم سپری شد.چقدر زود روزها ی شیرین می گذرند.باور نمی کنم یک سال گذشته است.

احساس می کنم که هر روز، عشقم نسبت به بهزادم پر رنگ تر می شود.دوست داشتن او شیرین ترین حس می باشد.

بهزاد دوستت دارم

یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 21:19 |- دختر آسمانی -|

سال تحصیلی جدید:

در ابتدا خدا را شاکرم که مددرسان من بود وراهگشایی کرد.

امسال تا کنون از شاگردان خود با وجود ضعف ها و پیشرفت ها یشان رضایت کامل را دارم.

بیشتر نگرانی من تمام نشدن پایان نامه ام است.واقعا خسته شدم.دلم میخواهد چشم هایم را بگشایم واین تاریکی به پایان برسد.

ادبی نوشتن هم سخته.بیخیال قرار نیست همه جا معلم ادبیات باشم .وبلاگ جایی برای رها شدنمه

چه روزهایی اینجا داشتم و پیش رو دارم.دلم برای دوستان قدیمی اینترنتیم تنگ شده.دلم برای لحظه هایی که تو نت خندیدم ولحظه هایی که گریه کردم هم تنگ شده.یادش به خیر هر بار که یه پست جدید میذاشتم ذوق میکردم تند تند سر میزدم ونظر دوستان جدید وقدیمی رو چک میکردم. چقدر پست ها گذاشتم وچقدر پاک کردم

درسته میگن از دی که گذشت هیچ ازو یاد نکن

اما من همیشه تو خاطرات غوطه میخورممممممممممممم



دوشنبه پانزدهم مهر 1392 0:18 |- دختر آسمانی -|


یه لحظه به این فکر کردم که اگر الان آخرین روزی بود که متونستم با عزیزام حرف بزنم چه کار میکردم؟

چهارشنبه سوم مهر 1392 11:17 |- دختر آسمانی -|

به نام او

در ابتدا خداوند را به خاطر داده ها ونداده ها سپاس میگویم

دوباره داره مدارس شروع میشه.باز هم همون حس همیشگی ...

از روزی که خودم رو شناختم از اول مهر بدم میومد.سالی که پیش دانشگاهی بودم روز اول مهر بآا آرامش رفتم وگفتم خدایا شکر که تب اول مهر تموم شد. اما ای دل غافل !کمتر از چهار ماه فهمیدم که سی سال باید این اول مهر رو تحمل کنم.

نمیدونم چرا انقدر نچسبه . باور کنید شغلم رو خیلی دوست دارم .حتی مدتهاست منتظر شروع مدارس هستم با وجودی که مشغله ام هم زیاد بوده اما آدم اگر از چیزی بدش بیاد که نمیتونه خودش رو تغییر بده

راستی با وجودی که میدونم پراکنده گویی دارم میکنم اما لطفا دعام کنید تا هر چه زودتر پایان نامه ام تموم شه .

سپاس.بدرود

شنبه سی ام شهریور 1392 8:53 |- دختر آسمانی -|


به نام هستی بخش
شناخت محدود باعث نتیجه گیری های عبث است.
بارها از خود پرسیدم مولانا کیست ؟ ماجرای عشق به شمس چیست؟
اکنون که به مطالعاتی در این زمینه مشغولم متوجه شدم مولانا هر روز رنگی است متفاوت از روز قبل.البته در واقع این من هستم که نگرشی جدیدتر درباره او پیدا می کنم.چرا که مولانا مولاناست.
او کسی است که قبل از آشنایی با شمس به حق عالم در شریعت بود وهیچ کس یارای آن را نداشت که در مقابل دانسته های او سر تعظیم فرو نیاورد.او کسی بود که میبایست از خشکی ها بیرون بیاید وپا در دریا بگذارد.واین شمس بود که او را به دریا کشاند.
سفر مولانا در دریای وجودی حق از آشنایی با شمس آغاز شد.شمسی که با توجه به کتاب «مقالات شمس»خود شیفته وعاشق مولانا بود.
سوالی که در ذهنم هر روز تکرا می کنم این است که چه شد که ذره ذره وجود مولانا شمس شد . گاه از پرسش در این باره خسته وملول می شوم وگاه نیرویی مرا به کاوش فرا میخواند.
چیزی که برایم مسلم است این است که راه سخت است  وطولانی

چهارشنبه بیستم شهریور 1392 17:0 |- دختر آسمانی -|

افکار پراکنده ومشوش رهایم نمی کنند.میخواهم بدانم در کجا ایستاده ام.زیر پایم ماسه وشن است یا خاکی نرم

واژگان هم چون من متلاطم در دریای پهناور مواج گون هستند.گویی هیچ چیز نمی تواند باعث شود که تو را بشناسم

سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 10:6 |- دختر آسمانی -|


کم کم دارم یاد می گیرم خداحافظی کنم

چه تلخ وچه شیرین

انسان باید حد خود را بداند.زمان برای همه مهم است.حتی کسانی که دوستشان داریم نیاز به تنهایی دارد

دوستت دارم

دوشنبه هجدهم شهریور 1392 13:49 |- دختر آسمانی -|

خلاصه ی داستان سمک عيار

 

داستان از جايي آغاز مي شود كه مرزبان شاه پادشاه ولايت حلب در جست و جوي داشتن فرزند است و با چاره جويي هامان وزير با «گلنار» دختر پادشاه عراق ازدواج مي كند. پس از مدتي از گلنار صاحب فرزند پسري مي شود و نام او را «خورشيد» مي گذارد. پس از آن كه روزگار كودكي خورشيدشاه سپري مي شود. در دوره‌ي جواني در حين شكار «خرگوري» توجه خورشيد شاه را جلب مي كند و به اين ترتيب خورشيدشاه به شكلي شگفت انگيز عاشق« مه پري» ، دختر فغفور، پادشاه چين مي شود. و به همراه برادر ناتني خود، فرخ روز راهي ولايت چين مي گردد.

دختر فغفور دايه اي به نام شروانه‌ي جادو دارد كه نفوذ قابل توجهی در دربار چین دارد و براي خواستگاران مه پري ـ كه خود آن ها را در دام مي آورد ـ شروطي تحت عناوين رام كردن اسب سركش، كشتي گرفتن با غلام وحشي قوي هيكل  و پاسخ گفتن به مسئله‌ي سرو سخن گوي، مطرح مي كند.وپس از عاجز شدن خواستگاران در پاسخ گفتن به مسأله ها،آن ها  را ربوده و به مخفي گاه خود مي برد. در اين ميان پس از اين كه خورشيدشاه از پس شروط اول و دوم دایه ی جادو  برمي‌آيد، فرخ روز با توجه به شباهت ظاهری با خورشید شاه فداكارانه جايش را با خورشيدشاه عوض می كند و دايه‌ي جادو فرخ روز را به عوض خورشيدشاه ربوده و به مخفی گاه خود مي برد.

پس از اين واقعه خورشيدشاه به «سراي جوان مردان» مراجعه كرده و به جوان مردان شهر چین زنهار مي برد. كه در پي آن جوان مردان شهر چين به سركردگي شغال پيل زور و سمك عيار تحت تأثير فداكاري فرخ روز، خورشيد شاه را به خود پذيرفته و او را در راه رسيدن به مطلوب ياري مي رسانند.

در ادامه‌ي داستان شروانه‌ي جادو به دست سمك عيار كشته مي شود و مهران وزير، پس از كشته شدن شروانه، ميدان را خالي ديده و براي رسيدن به حكومت سرزمین چين، اسفهسالار و گروه جوان مردان را تنها سد مو جود در راه رسیدن به هدفش مي‌بيند. لذا با چيدن توطئه‌اي، عياران وجوان مردان را در قصر فغفور قلع و قمع می کند و فقط تعداد كمي از آن‌ها می توانند نجات پیدا کنند. در اين حين مهران وزير با نوشتن نامه اي به ارمن شاه، پادشاه ماچين او را از اوضاع نا به سامان و متزلزل حكومت فغفور آگاه كرده و به اين وسيله ارمن شاه و قزل ملك را نيز به جمع خواستگاران و مدعيان حكومت چين اضافه مي كند. و در ادامه خود نيز پس از خيانت هاي متوالي به لشكر ارمن شاه مي پيوندد.

پس از كشمكش فراوان عاقبت فغفور، خورشيدشاه را به دامادي پذيرفته و او را مأمور مقابله با قزل ملك و لشكر ماچين مي نمايد. نزاع و ستيزه‌ي بين چين و ماچين عاقبت با رشادت هاي خورشيدشاه و عياران جوان مرد با پيروزي خورشيدشاه پايان پذيرفته و پس از گشوده شدن شهر ماچين، ارمن شاه و لشكريانش به خاوركوه پناه مي برند. در ادامه‌ي داستان مه پري بر سر زايمان به همراه فرزند ش مي ميرد. و پس از مدتي خورشيدشاه با «آبان دخت» دختر «غوركوهي» ازدواج مي كند.

پادشاه ولايت خاوركوه شخصي به نام «زلزال شاه» است در اين سرزمين دو گروه از عياران تحت عناوين سرخ علمان و سياه علمان فعاليت دارند، كه خط مشي سرخ علمان نسبت به سياه علمان جوان مردانه تر است. كه به دنبال كشيده شدن جنگ به ولايت خاور كوه گروه سرخ علمان به عياران و جوان مردان چين و خورشيدشاه متمايل شده و خصومت بين دو گروه سرخ علم و سياه علم اوج مي گيرد كه در نهايت با تفوق سرخ علمان پايان مي پذيرد. ارمن شاه علي رغم كمك گرفتن از زلزال شاه و پهلوانان متحد نواحي ديگر، باز هم در برابر خورشيدشاه و سمك عيار عاجز می ماند و اين بار به «جزيره‌ي آتش» نزد «صيحانه‌ي جادو» نامه نوشته و از او ياري مي‌طلبد. اما سمك عيار آخرالامر با استفاده از نيروي جادويي «ماه در ماه» دختر زلزال شاه، صيحانه ی جادو را از پای در می آورد.

در جريان يكي از شبيخون ها «آبان دخت» همسر خورشيدشاه و «فرخ روز» پسرش به اسارت لشكر ارمن شاه درمي‌آيند. و به تدبير شاهان وزير براي مصون ماندن از سوء قصد قزل ملك، نزد «گورخان» به «شهرستان عقاب» فرستاده مي شوند و به دنبال آنان ارمن شاه به اتفاق زلزال شاه به شهرستان عقاب پناهنده مي شوند. اما گورخان با داشتن زمينه‌ي قبلي، عاشق آبان دخت مي گردد و از بازگرداندن آبان دخت به خورشيد شاه، سرباز مي زند.

ناگزير سمك عيار براي نجات دادن آبان دخت راهي شهرستان عقاب شده و با ياري «الحان» اسفهسالار شهر، كه از شادي خوردگان وي است ، وارد قصر گورخان شده و هنگام عبور از راه مخفي قصر گورخان به شكل اتفاقي از وجود گنج خانه‌ي شهرستان عقاب آگاه مي شود. و پس از آنكه به ماهيت آن مبني بر اختصاص گنج به فرخ روز، پي مي برد، تمام سعي و اهتمام خود را براي به دست آوردن راه خروج گنج خانه به كار مي بندد، به همين دليل راهي سفر دريايي مي شود.

در اين حين سمك عيار دچار طوفان گرديده و كشتي او شكسته مي شود و به شكل معجزه آسايي به وسيله‌ي «سيمرغ» نجات پیدا می کند. و به «جزيره‌ي سيمرغ» كه فرد «يزدان پرستي» در آن جا زندگي مي كند، برده مي شود. آن گاه با راهنمايي يزدان پرست و با خواندن لوحه اي به راه خروجي گنج خانه پي برده و به ياري سيمرغ به سرزمين «دوالپايان» مي رود و آن گاه به وسيله‌ي سيمرغ به شهر «شيث بن آدم»  برده می شود. سمك عيار پس از رسيدن به اين سرزمين از دل بستگي «جهان افروز» دختر «شاه شمشاخ» پادشاه شهر شيث بن آدم آگاه شده و به ياري دايه‌ي جادوي جهان افروز به نزد خورشيدشاه باز مي گردد.

قبل از رسيدن سمك عيار مرزبان شاه به وسيله‌ي چند تن از لشكريان گورخان ربوده شده و به تدبير «جهناي»، وزير «شاه جيپال هندو» به شهر قاف فرستاده مي شود . پس از سقوط شهرستان عقاب و كشته شدن گورخان به دست قزل ملك، ارمن شاه و زلزال شاه به اتفاق جهناي وزير به شهر قاف پناهنده مي شوند. ولي سمك عيار قبل از رسيدن آن ها، به اتفاق روز افزون پس از گذشتن از جزيره‌ي «سگساران» به شهر قاف رفته و مرزبان شاه را از قصر شاه جیپال هندو ، نجات مي دهد. پس از اين ماجرا مرزبان شاه به دليل فَترت وسستي از حكومت كرانه جسته و تاج پادشاهي را بر سر خورشيدشاه مي‌گذارد.

         ×     داستان از اين به بعد مكرراً به دليل ناقص بودن نسخه‌ي اصلي مخدوش گرديده و نهايتاً پس از وقفه اي طولاني كه از كودكي تا دوران جواني فرخ روز را در بر مي گيرد؛ از سر گرفته مي شود.

قسمت دوم يا قسمت بعد از افتادگي هاي داستان از آن جا آغاز مي شود كه فرخ روز در ميان دريا، در جست و جوي همسر خود «گلبوي گلرخ» دختر «قيمون شاه» مي باشد كه عاقبت نشانه‌ي او را از شهر «گيرمند» تخت گاه «طوطي شاه» مي‌يابد. پس به سوي شهر گيرمند رفته و همسر خود را از طوطي شاه مطالبه مي كند. در اين حین روز افزون به كمك جوان مردان شهر گيرمند به قصر طوطي شاه نفوذ كرده و گل بوي و «زراستون» دختر طوطي شاه را از راهي پنهاني، نجات مي دهد.

به دنبال اين واقعه و شكست هاي متوالي در برابر لشكريان خورشيدشاه، طوطي شاه از خواهرش، «چگل ماه» كه پادشاه «جزيره‌ي زعفران» است، كمك مي خواهد و چگل ماه علي رغم داشتن اختلاف و خصومت با برادر به ياري او مي شتابد. ولي زماني كه بين چگل ماه و فرخ روز رابطه اي عاشقانه پديدار مي شود، طوطي شاه پس از اين كه چگل ماه و فرخ روز را به بند مي آورد و فرخ روز را به قلعه‌ي «بندآفرين» مي فرستد، درصدد كشتن چگل ماه برمي‌آيد. در اين حال «فتنه جوي عيار» اسفهسالار بازنشسته‌ي شهر گيرمند ، دست به كار شده، و با نجات دادن چگل ماه، زمينه‌ي سقوط حکومت  طوطي شاه و گشوده شدن شهر گيرمند را فراهم مي آورد.

پس از فتح شهر گیر مند سمك عيار به دنبال روزافزون و گل بوي كه پس از آزادي از قصر طوطي شاه ناپديد شده اند، می رود و پس از گذشتن از «جزيره خروس» به شهر «سايه‌ي قاف» مي رسد و روزافزون و گل بوي را در بند « فقران شاه » مي يابد. آن گاه آن ها را نجات مي دهد. اما در راه بازگشت نزد خورشيدشاه دريا طوفاني شده و بار ديگر گل بوي و روزافزون به اتفاق زراستون از سمك عيار دور مي افتند. سمك عيار پس از نجات دادن فرخ روز از قلعه‌ي بندآفرين به اتفاق او بار ديگر در پي گل بوي راهي مي شود. پس از طي چند روز بر روي دريا به شهر «سيمابيه» كه به نام پادشاه آن  سرزمین «سيماب» خوانده مي شود ، مي رسند.

در اين زمان فرخ روز و سمك عيار از وضعيت خراج دهي ولايت سيمابيه به جام شاه پادشاه ولايت «حاميه» آگاه مي شوند. و به دنبال آن فرخ روز به تنهايي در مقابل لشكريان «جام شاه» ايستاده و شاه سيماب را از دادن باج و خراج باز مي دارد. پس از مدتي خورشيدشاه نيز به یاری فرخ روز مي آيد و فرخ روز لشكر جام شاه را تا نزديكي دروازه‌هاي شهر حاميه عقب مي راند. در اين ميان روزافزون و گل بوي نيز پس از آن كه در دريا از سمك عيار جدا مي افتند به شهر حاميه رسيده و خود را در زي و هيأت بازرگانان درمي‌آورند. زماني كه راز دختربودن گل بوي آشكار مي شود، جام شاه خود شيفته‌ي گل بوي مي گردد و بعد از اين جنگ بين فرخ روز و جام شاه جنبه‌ي شخصي نيز پيدا مي‌كند. و عاقبت سمك عيار گل بوي و «گيتي نماي» دختر شاه را به اردوگاه خورشيدشاه مي برد.

زماني كه جام شاه در مقابل فرخ روز و گروه عياران عاجز مي ماند به «رویين شهر» نزد پهلوان «رویين» نامه نوشته و از او كمك مي خواهد. در اين حال گيتي نماي به هم دستي «بارك» از عياران ول گرد حاميه، زنان فرخ روز، چگل ماه و گل بوي را به شهر رویين برده و در آن جا مخفي مي كند و زماني كه سمك عيار بارك را از پاي درمي‌آورد. گيتي نماي به حيله و ترفند، سمك را در بند آورده و نزد جام شاه مي‌فرستد. جام شاه نيز به دليل داشتن كينه هاي فراوان از سمك به بدترين وجه او را سياست مي كند كه در نهايت سمك با كمك خضر پيامبر نجات پیدا مي کند .‌

پس از آن كه پهلوان رویين نيز در مقابل فرخ روز و جماعت جوان مردان راه به جايي نمي‌برد. «شاه قاطوس» پادشاه ولايت «محترقات» علي رغم داشتن خصومت با جام شاه برای مقابله با بيگانگان ـ خورشيد شاه و فرخ روز - به مقابله با آن ها مي‌شتابد در اين ميان فرخ روز به جهت غفلت در دام «زرين كيش» دختر پهلوان رویين مي افتد و ابتدا به «زندان فراموشان» در حاميه و سپس به قلعه‌ي «كلاغ» در شهر محترقات فرستاده مي شود. در اين حال «شروان بشن» دختر شاه قاطوس كه خود را در سيماي مردان جنگ جوي درآورده، عاشق فرخ روز شده و فرخ روز را به اتفاق سمك عيار و روزافزون به شهر «شطران» ولايت شاه «غريب» كه از دشمنان قاطوس است، مي برد.

در اين ميان فرخ روز در بند سربازان شاه غريب مي افتد و سمك عيار با درآوردن زنان فرخ روز ـ گيتي نماي و چگل ماه ـ در هيأت كنيزان و فروختن آن ها به شاه غريب به قصر او راه پيدا كرده و به اين وسيله فرخ روز را از زندان «مجده» آزاد مي‌كند. سپس فرخ روز به لشكرگاه بازگشته و پس از نبرد با «مردان دخت» دختر «گوراب» رئيس «دره‌ي سياه» از «هفتاد دره»؛ و بر زمين زدن او، با او ازدواج مي كند. سپس فرخ روز به حيله‌ي يكي از عياران گربز  بدون سلاح به داخل شهر محترقات كشانده مي شود، ولي با كمك شروان بشن از توطئه آگاه شده و به سراي جوان مردان پناه مي برد و به ياري جوان مردان شهر محترقات  موجب سقوط قاطوس شاه و شهر محترقات مي‌گردد.

در اين قسمت از داستان به علت افتادگي هاي متن؛ به دليل نامعلومي مردان دخت، در دست «قبط پري» پادشاه پريان اسير مي شود و زماني كه فرخ روز براي نجات دادن مردان دخت راهي سرزمين پريان مي‌شود به همراه سمك عيار در حصاري جادويي اسير مي‌گردد. اما عاقبت روزافزون با راهنمايي «يزدان پرست» به پري شهر رفته و مردان دخت را از بند قبط پري آزاد می كند و سپس به ياري مردان دخت سمك عيار و فرخ روز را از بند بيرون مي‌آورد و در نهايت سمك عيار با استفاده از راهنمايي «شمس پري» وزير خلع شده‌ي قبط به ظلمات ـ گنج خانه‌ي پريان ـ رفته و صندوق جواهر و طلسمي را كه در شكم گاوي در آن جا پنهان است، به ياري روزافزون و مردان دخت بيرون مي آورد. و به اين وسيله دو گروه از پريان مخالف قبط پري به رهبري «طحنون» و «طيطون» را كه به شكل شگفت انگيزي در بند هستند، آزاد مي كند و با ربودن پرهاي قبط پري، قدرت جادويي را از او سلب كرده و او را از پادشاهي پريان خلع مي كند.

«قابوس شاه» پادشاه هفتاد دره نيز مانند قاطوس براي مقابله با بيگانگان به نبرد با فرخ روز مي شتابد و پس از كشته شدن قاطوس با نوشتن نامه اي به «هرمون شهر» نزد «كرينوس» برادر قاطوس او را نسبت به خون خواهي برادر تشحيذ مي كند. در ضمن يكي از نبردهايي كه در غياب فرخ روز بين لشكر خورشيدشاه و قابوس روي مي‌دهد شكست در لشكر قابوس مي افتد و قابوس از مقابل لشكر خورشيدشاه مي گريزد. ولي شبانه از غفلت لشكريان خورشيدشاه سود برده و بر آنان شبيخون مي زند. در اين حال خورشيدشاه زخمي شده و در باتلاقي گرفتار مي گردد و عاقبت به دست سپاهيان قابوس افتاده و به دستور كرينوس، جلاد سر از تن او جدا مي كند.

فرخ روز پس از رها شدن از بند پريان به شهر محترقات باز مي گردد و پس از آگاهي از مرگ پدر به تعزيت مي نشيند. اما بعد از آن كه به دست سمك عيار از تعزيت بيرون مي آيد، دچار تلبيس «تاج دخت» كه براي گرفتن انتقام، خود را در هيأت مطرب به دربار افكنده، مي شود. در نتيجه تاج دخت همسران فرخ روز را ربوده و نزد قابوس مي برد. آن گاه پس از آزاد شدن همسران فرخ روز به وسيله‌ي سمك و دستياری  هندس وزير، لشكر قابوس از مقابل فرخ روز گريخته و هفتاد دره را به حصار مي گيرد.

قابوس شاه علي رغم به حصار گرفتن هفتاد دره در دست فرخ روز و جوان مردان همراه او عاجز می آید و از «تيغو» پادشاه دره‌ي «جادوان» كمك مي خواهد. ولي باز هم در برابر لشكريان فرخ روز راه به جايي نمي برد. و اين بار «قمر» دختر طيطون پري به كمك فرخ روز آمده و جادوان را تار و مار مي كند. در اين حين تاج دخت باز هم با استفاده از غفلت فرخ روز به لشكرگاه او وارد مي شود و اين بار از فرصت استفاده كرده و زنان فرخ روز را قتل عام مي كند و «مرزبان شاه» فرزند خردسال فرخ روز را ، نزد قابوس شاه مي برد.

قابوس شاه نيز با ديدن فرّ و شكوه پادشاهي در مرزبان شاه از كشتن او صرف نظر كرده و او را به دره‌ي جادوان نزد تيغو مي فرستد، تا اين كه از دسترس سمك عيار دور باشد. اما سمك عيار با استفاده از موقعيت دره‌هاي «جوان مردان» و «خونيان» به هفتاد دره نفوذ كرده و با استفاده از اسماء خداوند كه خضر پيامبر به او آموخته بر جادوان فايق مي آيد و مرزبان شاه را پس از كشتن تمام جادوان از دره بيرون مي آورد

 

یکشنبه هفدهم شهریور 1392 18:20 |- دختر آسمانی -|

به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا , دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بر کنم نیست

امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل برکنم نیست

یکشنبه هفدهم شهریور 1392 12:55 |- دختر آسمانی -|


یکشنبه هفدهم شهریور 1392 9:56 |- دختر آسمانی -|


یکشنبه هفدهم شهریور 1392 9:51 |- دختر آسمانی -|


وقـــــــتی به عـــــقب بر میگـــــــردی متـــــــوجه میشوی

که جـــــــــای بــــــــــعـــــــضـــی ها      

الان که تو زندگـــــــــیت خـــــــــــالی نیست

هیــــــــــــــچ.....!

اون موقشــــــــــم زیــــــــادی بوده.....!!!

اینجا همین جایی است که دوست داری بنشینی وفکر کنی

پنجشنبه هفتم شهریور 1392 10:49 |- دختر آسمانی -|

ϰ-†нêmê§