X
تبلیغات
آری آغاز عشق دوست داشتن است








آری آغاز عشق دوست داشتن است

آسمان عاشقی کجاست؟


کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ

می‌رود تنهای تنها، باز هم می‌بینمش
باز هم رد می‌شود از این خیابانِ شلوغ

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند
او سرش را می‌برد پایین... خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند
او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه‌اش ـ سنگین... خیابان شلوغ

...ناودان‌ها، چشمکِ خط‌دار ماشین‌های مست
خط‌کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ...

او نمی‌فهمد نمی‌فهمد فقط رد می‌شود
با همان انگیزه‌ی دیرین... خیابان شلوغ

کفش چرمی روبه‌روی کفش چرمی ایستاد
لحظه‌ای پهلوی من بنشین خیابان خلوت است . . .

شعرها و عکس های عاشقانه بهارجون

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 11:28 توسط دختر آسمانی|



نه یه بوسه وقت رفتن نه یه خط یادگاری

نه حضور اشک و تردید نه نشون بیقراری

خیلی ساده دل بریدی از من و خاطره هامون

از تموم لحظه ها و پرسه های پابه پامون

خیلی ساده واسه قلبم نقشه ی مرگو کشیدی

بین بودن و نبودن به نبودنم رسیدی

رفتی تا فاصله باشه بین دستای من و تو

رفتی تا یکی نباشه دیگه دنیای من و تو



نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 15:29 توسط دختر آسمانی|



سلام

خیلی وقت است در وبلاگم چیزی ننوشتم.

گفتن این حرف تکراری است که مشغله ام زیاد است اما پیدا کردن جمله ای که شرح حالم کند بسیار سخت است.

نوشتن کاری بس دشوار است چرا که دلتنگی های من بسیار زیاد است.نمی دانم از کدام موضوع موجود در این ضمیر سخن گویم.

اما مهمترین آنها این است که دوستانم من شما رو بسیار دوست دارم وهمیشه برای دلهای سبزتان آرزوی خوشبختی می کنم چرا که تنها شما در تنهایی های من گام به گام همراهم بودید وهم اکنون نیز با مهربانی با منید.

بارها وبارها درلحظاتی که نمی توانستم به اطرافیانم ناگفته های درونم را بگویم با شما دردودل کردم ومرحم زخم ها وغم ها یم بودید .

سپاس فراوان از شما دوستان

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 17:10 توسط دختر آسمانی|




دلم کسی را میخواهد

 

کسی که از جنس خودم باشد

 

دلش شیشه ای ... گونه هایش بارانی.

 

دستانش کمی سرد...

 

نگاهش ستاره باران باشد...

 

دلم یک ساده دل میخواهد...

 

نمیخواهم فرهاد باشد... کوه بتراشد...

 

میخواهم انسان باشد...

 

نمیخواهم مجنون شود... سر به بیایان بگذارد...

 

میخواهم گاهی دردم را درمان باشد....

 

شاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهم...

 

غریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیاده

 

قلبش در دستش باشد،چشمانش پر از باران باشد

 

کلبه ای کوچک را دوست دارم

 

اگر این کلبه در قلب او باشد..

 من خدا را شاکرم اما امید دارم دوستانم به خواسته این شعر همچون من برسند

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 22:13 توسط دختر آسمانی|



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 15:21 توسط دختر آسمانی|



 

شُده ام مُعادِلـﮧ ے چَند مَجهولــے

این روزـهـآ...

هـےچ کَس ...

اَز هیچ رآهـــے...

مَرا نمـــےفَهمَد

آپلود عکس

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 18:59 توسط دختر آسمانی|



 

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 18:54 توسط دختر آسمانی|



موبایل دلم دو سیم کارته بود

انداختم دور سیم کارت دنیا را

و امروز تنها

پیام های تو را دارم   ای خدای مهربانم

نوشته جالبی بود

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 9:34 توسط دختر آسمانی|



خنده ام میگیرد..

وقتی پس از مدت ها بی خبری،

بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری،

میگویی دلم برایت تنگ است؛

یا مرا به بازی گرفته ای..!

یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی..!

دلتنگی ارزانی خودت..

 وقتی خاطره های ادم زیاد میشه دیوار اتاقش پرعکس میشه
اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسش رو به دیوار بزنی

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 15:50 توسط دختر آسمانی|



این روزها  دلم فیلتر شده است

آخر هر کارش می کنم باز نمی شود...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 22:44 توسط دختر آسمانی|



ها نشین نیمکت جاده های خسته



با پیرهنی سیاه



بی هیچ اعتراضی



با دو چشمی پر از نقاب



سکوتی سررفته از هیاهو



و دلی مرده در اعتصاب



در تاریکی ای که دارد بزرگتر می شود انگار



دیوارهایی مدام در حال قد کشیدن



و حس نداشتن که با یک آمار جدید



همزاد می شودو



بیشتر با خودش درد میآورد!



باید کمی ستاره بنوشم



یا دستانم را برکف آسمان بمالم



باید تمام ترانه های خوانده نشده زیر لب ها یم را



یکجا به ماه ببخشم



یک عالمه قصه به خورد چشمهایم بدهم



و برای ادا کردن قرضهایم



دستم را دور قلبم حلقه کنم٬



نباید انقدر درین حس های وامانده



در جا بزنم



پیاده می شوم





شاید آخر کسی



دلش هوس هوای تازه کرده باشدو



کنار پنجره بیاید
 
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 22:41 توسط دختر آسمانی|



 

جان اسیر دل 

دل اسیر دوست

دوست چه میداند دل اسیر اوست


نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 21:10 توسط دختر آسمانی|



برايم کـــف زدند
در آغوشـم گرفتند
تاييد و تشويقـــم کردند که آخر فراموشت کـردم
ديگر تا ابد بر لـبانم لبخندی تَصنـعی مهــمان است
امـا بيـنِ خودمـان باشد ،
هـنوز تنـها دلبــرکم تو هسـتی

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 22:53 توسط دختر آسمانی|



برايم کـــف زدند
در آغوشـم گرفتند
تاييد و تشويقـــم کردند که آخر فراموشت کـردم
ديگر تا ابد بر لـبانم لبخندی تَصنـعی مهــمان است
امـا بيـنِ خودمـان باشد ،
هـنوز تنـها دلبــرکم تو هسـتی

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 22:53 توسط دختر آسمانی|



نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 14:46 توسط دختر آسمانی|



در جلسه امتحانِ عشق

من مانده‌ام و یک برگۀ سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی‌شود!
در این سکوت بغض‌آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می‌کند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می‌کشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگه‌ام، کنار آن قطره، یک قلب می‌کشم!
وقت تمام است.
برگه‌ها بالا..

وقتی یه آدم میــــــــگه ،

هیچ کس منو دوســــــــت نداره

منظورش از هیچ کــــس ،

یک نفــــــــر بیشتر نیست

همون یه نفری که برای اون همه کســــــــه

قابل توجه یه عزیزی که همیشه میگه هیشکی من ودوست نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!

در خاطری که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ،

بگذار در گوشت بگویم

میـــخواهــمــــــــت ” …

این خلاصه ی ،

تمام حرفای عاشقــــانه دنـــیا....!!!

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 16:37 توسط دختر آسمانی|



فرعون هر گاه در کنار نیل میرفت وقتی که روان شدی نیل با او روان شدی وچون بایستادی نیل با او بایستادی.وشک نیست که ان نه از جمله کرامات بود اگر چه او را و قوم او راچنان مینمود که ان محض قدرت وعین اعجاز است بل مکر الهی بود تا او را در کفر خود راسخ تر کند واز قبول ایمان دورتر میگردد


                                                  مصباح الهدایه:کاشانی

خدایا ما از بندگان رانده شده خود نگردان

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 11:39 توسط دختر آسمانی|



 


لباس مشکی ما را به دستمان بدهید

به ما حسینیه ی گریه را نشان بدهید

مرا که راهی بزم عزای اربابم

برای زود رسیدن کمی توان بدهید

اگر خدای نکرده در آخر خطم

به جان اشک سه ساله مرا امان بدهید

نماز گریه ی ما با امامت سقاست

به روی مأذنه ی کربلا اذان بدهید

برای آن که بمانم همیشه بر درتان

به کلب قافله ی عشق استخوان بدهید

قسم به حرمت چشمانتان اگر مُردیم

به روی سنگ حسینیه غسلمان بدهید

علی اکبر لطیفیان

یاااااااااااااااااااااااااااا حسین

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 19:58 توسط دختر آسمانی|



من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

شراب شعر چشمان تو

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را
همان جاها، که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند
همان جاها، که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جاها که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا، همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو می کند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که میخندی
تو را از دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاه
م باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس!

سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 19:25 توسط دختر آسمانی|



 

 

این روزها خون هم گریه کنی


عمق همدردی دیگران  


یک کلمه است


....آخی....

 

 

[تصویر:  fmapz89qsseckk1rmub9.jpg]

بعضی وقتا ســـکوت میکنی چون آنقدر رنجیده‌ای که نمی‌خواهی حرف بزنی

بعضی وقتا ســـکوت میکنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری

گاهی سکـــــــــوت یه اعتراضه

گاهی هم یه انتظار

اما بیشتر ســــــکوت واسه اینه که

هیچ کلمه‌ای نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 18:1 توسط دختر آسمانی|



سلام

وقتی شغل آدم تغییر می کند

درزمان های گذشته فکر می کردم که تغییر شغل چندان سخت نمی باشد اما هم اکنون متوجه شدم که  کاری بسیار مشکل و طاقت فرسا است.

دبیر مقطع راهنمایی به مقطع ابتدایی وارد میشود................................

از دور دست ها برایم مقطع ابتدایی مقطعی سخت آسان بود .در مخیله خود آن را کاری بس راحت می دیدم .اما حال متوجه شدم که در چه...

االبته شاید دلیل این برداشت منطقه شغلی من باشد.

منطقه متفاوت ...عجیب است اما تفاوت فرهنگی بین ما موج میزند.شاید دلیل آن وسعت شهر اهواز می باشد .شهری که جایی برای نفس کشیدن میان انبوه آدم ها وجود ندارد

مفاسد اخلاقی وخانودگی........................................:

در یک کلاس ۳۵ نفره ابتدایی ۴فرزند طلاق

کودکانی با چشم های کبود

و مادرانی با نگاهی اسف بار

گفتن واقعیت همیشه سخت است.اما متاسفانه این واقعیت ها وجود دارد وهیچ کس نمی تواند آن را مخفی کند چرا هرگزکه یک موجود معدوم نیست.

شاید دیدن نیمه خالی لیوان کار درستی نیست .گاه گداری با خود می گویم چشم هارا باید شست اما آنقدر کودکی که زیر ربگار مشکلات قد خم کرده غمگینم می کند که نمی توانم سهراب وار به نیمه پر ودانش آموزانی که با خانواده های فرهیخته خود در فضای سالم اجتماعی زندگی می کنند بنگرم.

ا

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 22:27 توسط دختر آسمانی|



سلام

ممنون از حضورتون به وبلاگم وشرمنده از سر نزدن من

راستش فکر کنم این فقط برای مدت کوتاهی باشه که اینترنت رو تو خونه خودم ردیف کنم

اول زندگی ومکشکلات

راست من به خاطر شغل همسرم محل زندگیم رو تغییر دادم وغل خودم انتقال پیدا کرد

ازدواج وپایان زندگی مجردی وشروع مسئولیت

تغییر شهر ووتغییرتغییر محل کار

دلتنگی خانواده

خانه داری

دانشگاه

راست اوایل برام خیلی نفس گیر بود واگر بگم هنوزم نیست دروغ محض هست اما خوب فکر می کنم فقط به خاطر همسرم این شرایط رو میخوام تحمل کنم

من چندان با فرهنگ مردم اهواز دمساز نیستم واحساس می کنم اهواز دارای ضعف فرهنگی شدیدی هست که البته به خاطر بزرگیش منطقه منطقه تا منطقه فرق داره

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 12:31 توسط دختر آسمانی|



سلام

هفته گذشته همچین روزی من توی آرایشگاه بودم و شب مراسم عروسیم بود

رویایی ترین مراسمی که همه منتظرش هستن و دوست دارن خودشون رو تو لباس عروس ودامادی ببینن

خدا همه رو به عشقشون برسون.آمین

از دوستانی که هم تبریک گفتن و تو مراسمم شرکت کردن یا دور را دور تبریک دادن ممنونم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 13:46 توسط دختر آسمانی|






یکی بود یکی نبود ، من بودم و تو نبودی ،

زیر سقف اتاق تنهایی ، تو را میخواستم و رفته بودی

یکی عاشق بود ، یکی بی وفا ،

من مثل شیشه شکستم و تو خرده شیشه ها را گذاشتی زیر پا

یکی به انتظار ، یکی بی خیال ،

من در انتظارت نشستم و تو شدی حسرتی در این انتظار

یکی بود یکی نبود ، من بودم و تو رفته بودی ،

برای پیدا کردنت هیچ ردپایی از خودت نگذاشته بودی

یکی چشمهایش پر از اشک شده ، یکی به جرم دلشکستن فراری شده

یکی اینجا باز هم عاشق است ، یکی در حال فراموش کردن است!

دلم به هوای تو ، بی هوا ، سر به بیابان گذاشته

، اما نمیداند که دیگر کار از کار گذشته

، دیگر دلت از خط پایان گذشته و این منم که هنوز به آخر قصه نرسیده ام

جا مانده ام در قصه ای که حکایت از مجنونی تنها دارد ،

این قصه دیگر همچو آغازش جایی برای لیلی بی وفا ندارد

سرانجام همه دلتنگی ها ، همه آن قول و قرارها همین بود ،

فاصله من و تو بین آسمان و زمین بود

تو پرواز کردی و من خاک شدم ،

مثل یک قطره آب در وسعت یک کویر خشک گرفتار شدم...

یکی بود یکی نبود ، من بودم و تو نبودی

تا چشم بر روی هم گذاشتم ، برای همیشه از کنارم رفته بودی...

نقد دختر آسمانی:

به نظر من این شعر وبه قولی دکلمه ادبی با یک آغاز زیبا شروع به کار کرده اما متاسفانه فرود خوبی نداشته و انگار شاعر نمی دونسته که چطور سر وته شعر روی هم بزاره. 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 12:20 توسط دختر آسمانی|



در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وكيلم دلم بود

 

و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان

 

قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن

 

 تو اعلام كرد پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

 

كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

 

و من گفتم به تو بگويند: 

دوستت دارم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 22:18 توسط دختر آسمانی|



ایرانیا از میوه وسبزی هم فحش میسازن؛

گلابی : بدرد نخور .

سیب زمینی : بی خاصیت , بی رگ.

گیشنیز: آدم مفت خور .

شلغم : گیج و مشنگ .

هویج : آدم علّاف .

بادمجون : معطّل .

شفتالو : آدم دوست داشتنی .

باقالی : تنبل ...

و , و , و ...

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 21:26 توسط دختر آسمانی|



سلامممممممممم

ککککمکم کنید

دوستای خوبم لطفا یه شعر زیبا برای کارت عروسیم بهم پیشنهاد کنید

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 14:57 توسط دختر آسمانی|



To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندي که دلت درد بگيره

To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اينکه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا نامه داري

To go for a vacation to some pretty place
براي مسافرت به يک جاي خوشگل بري

To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي

To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدي بيرون ببيني حوله ات گرمه

To clear your last exam
آخرين امتحانت رو پاس کني

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسي که معمولا زياد نمي‌بينيش ولي دلت مي‌خواد ببينيش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year
توي شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده نمي‌کردي پول پيدا کني

To laugh at yourself looking at mirror, making faces
براي خودت تو آينه شکلک در بياري و بهش بخندي

Calls at midnight that last for hours
تلفن نيمه شب داشته باشي که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason
بدون دليل بخندي

To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفي بشنوي که يک نفر داره از شما تعريف مي‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشي و ببيني که چند ساعت ديگه هم مي‌توني بخوابي

To hear a song that makes you remember a special person
آهنگي رو گوش کني که شخص خاصي رو به ياد شما مياره

To be part of a team
عضو يک تيم باشي

To watch the sunset from the hill top
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کني

To make new friends
دوستاي جديد پيدا کني

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتي اونو ميبيني دلت هري بريزه پايين

To pass time with your best friends
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري کني

To see people that you like, feeling happy
کساني رو که دوستشون داري رو خوشحال ببيني

See an old friend again and to feel that the things have not changed
يه دوست قديمي رو دوباره ببيني و ببيني که فرقي نکرده

To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزني

To have somebody tell you that he/she loves you
يکي رو داشته باشي که بدوني دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
يادت بياد که دوستاي احمقت چه کارهاي احمقانه اي کردند و بخندي و بخندي و ... باز هم بخندي

These are the best moments of life
اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند

Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونيم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يک مشکل نيست که بايد حلش کرد بلکه يک هديه است که بايد ازش لذت برد"


وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن
به تو نشون ميده
تو 1000 دليل براي خنديدن
به اون نشون بده ...

"چارلي‌ چاپلين"

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 14:54 توسط دختر آسمانی|



 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 14:32 توسط دختر آسمانی|



مرا دیو درد بر دل نشسته ست

ای باران سیل اسا

ببار از اسمان ابری دلتنگ

که امشب هم نیاید باز مهمانم

 

دوچشمم مانده بر سنگ فرش کوچه ها باران

ببار که امشب دانه هایت را

با سوره های حمدو ناس و قدر بیشتر تر کرده ام

ببار که امشب آسمان هم کینه میتوزد

ببار تا بغضهای حنجرش آرام گیرد

 

نمیدانم چه دردی دارد این باران

نمیدانم چه بغضی دارد این باران

که چون یاد از من مسکین کند مهمان شیدایم

به بارش میدهد تن را

و فرمان میدهد او را

که بازا سوی اقبالت

منه پا در ره مشتاق دیدارت

گذارش تا که در جامش

 شراب خون تنهایی بنوشد باز

گذارش تا به خلوتگاه سر خویش

جلیس قصه ها باشد

انیس غصه ها باشد

 

گذارش تا بمیر در میان درد و دیوار و در پی

که چون فرهاد عاشق شب شکن باشد

 

باری از فرمان بیرحمانه باران

باز میگردد مهمانم سوی اقبالش

و من باز اندرین خانه متروک

به باران شکوه میبافم

 

که ای باران سیل اسا

ببار از اسمان ابری دلتنگ

که امشب هم نیاید باز مهمانم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 0:22 توسط دختر آسمانی|




مطالب پيشين
»
»
» دلتنگی
»
»
»
»
»
»
»
Design By : ParsSkin.Com